تبليغاتX
ساز ناکوک

ساز ناکوک
دست نوشته هایی برای نخواندن

 

نویسنده : امیر ; ساعت 1:21 روز دوشنبه نهم آبان 1390

بستنی زخم نمیزند.

بستنی چه زخم ها که نمیزند.

بستنی به دست چه زخم ها که نمیزند.

بستنی به دست، نگاه چه زخم ها که نمیزند.

بستنی به دست، نگاه به خیابان چه زخم ها که نمیزند.

بستنی به دست، نگاه به جدولِ خیابان چه زخم ها که نمیزند.

بستنی به دست، نگاه به گوشه ی جدولِ خیابان چه زخم ها که نمیزند.

بستنی به دست، نگاه به تکه نانِ خشکِ گوشه ی جدولِ خیابان چه زخم ها که نمیزند.



     


نویسنده : امیر ; ساعت 19:37 روز پنجشنبه ششم مرداد 1390

گرفته است دلم مثل آسمان خدا
که هیچ وقت نفهمیده ام زبان خدا
سگم، سفید که روزی سگ خدا بودم
و بسته بود گلویم به ریسمان خدا
هوا لطيف که می شد کشيده می شد بر
تمام سطح تنم دست مهربان خدا
سگم، سگی که تو یک روز عاشقم کردی
سگت شدم وبریدم از آستان خدا
به خاطر تو خدا را ز خویش ترساندم
که پاسبان تو بودم نه پاسبان خدا
و او نخواست که من با تو باشم و رفتی
درست مثل ستاره برآسمان خدا
سگم، سیاه که در خواب می بینم
که می زنم ز سر کینه مشت بر دهان خدا
سگم، که هارم وله له زنان به دندانم
گرفته ام ز سر خشم استخوان خدا
و شعله های دلم دست پارس آه منند
رها شوند بسوزند خانه مان خدا

» پوریا میررکنی


     


نویسنده : امیر ; ساعت 1:32 روز پنجشنبه ششم مرداد 1390

دوست داشتم میتوانستم دوستت بدارم،
آن‌طور که لیاقتش را داشتی
اما از من ساخته نیست...
شاید از کسی دگر؛
شاید از کسی بهتر...


     


نویسنده : امیر ; ساعت 3:0 روز پنجشنبه سی ام تیر 1390

و چه حرفها که در گرمگاه سینه به گِل نشَست.


     


نویسنده : امیر ; ساعت 1:5 روز دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390

"شاید این همان آدمی بود که پارسال در ملحه قصابخانه هوله شوویتسه کاردی بیخ گلوی من گذاشت، مرا به گوشه ای هُل داد و یک تکه کاغذ درآورد و برایم شعری در مدح زیبایی مناظر طبیعی ناحیه ژیچانی خواند. بعد معذرت خواست و گفت راه دیگری به نظرش نرسیده بود که افراد را وادار به شنیدن شعرش کند."

» بهومیل هرابال
"تنهایی پرهیاهو"



     


نویسنده : امیر ; ساعت 11:50 روز سه شنبه هفدهم خرداد 1390

خانه تاریک، اتاق سیاه
من، خفقان، ترس و یک مشت آه
سرفه سیگار، کمی چای سرد
توده خاکستر، یک بسته درد
ساعت از نیمه گذشته، سکوت
زمزمه تار دوتا عنکبوت
خاطره ای دور، فضایی نمور
لحظه بیداری یک بوف کور
شب که خیالش به سرم می زند
قلب شکسته تشرم می زند
آه نکش پشت خدا تا شود
قفل زبانت نکند وا شود
در هچلی سخت اسیری رفیق
باید از این درد بمیری رفیق
سوختنت را به خدا هم نباز
چاره همین است بسوز و بساز
گفتمت آنروزکه دریا شدی
عاشق ماهی نشو اما شدی
گفتمت اینبار خداوند تو
میبرد از یاد تو لبخند تو
راه که باز است کمی صبرکن
جاده دراز است کمی صبرکن
عشق به جز درد ندارد نرو
درد زن و مرد ندارد نرو
پای تو گیر است عقب تر بایست
دُم دُمِ شیر است عقب تر بایست
رفتی و افتادی و پشتت شکست
مشت گره کردی و مشتت شکست
هیچ کسی مثل تو عاشق نبود
حیف که بخت تو موافق نبود

شهر سراسیمه نامردی است
ریشه درد همه بیدردی است
هرچه بگندد نمکش می زنند
هرکه نمیرد کتکش می زنند
خسته ام ازخویش از این چرک دست
این که پتو را کفنش کرده است
این که صمیمانه کنارش زدند
این که چرا گفت و دارش زدند
معجزه کن، عشق تنم خسته است
وای، به هر در زده ام بسته است
معجزه کن، بغض گلو را گرفت
آتش سیگار پتو را گرفت
گریه ام از درد نداریم نیست
مشکل من بی کس و کاریم نیست
زندگی ام سوختن ممتد است
زود بیا مرگ که حالم بد است

آی مخاطب که صدای منی
تو بخدا رمز بقای منی
آمده ای قصه بخوانم، برو
قصه نخوانده برو جانم، برو
هرچه بگویم به تو تکراری است
گوش مکن، قصه سر کاری است
با چه زمینی غرضی آمدی 
آی مخاطب، عوضی آمدی 
تق تق در، کیست که پشت در است
روسپی بی پدرومادراست
بیوه زنی حامل پیغام جنگ
مخترع بازی الا کلنگ
حیف فقط اوست که در می زند
شب به من شب زده سر می زند
باز کن این در، سرطان آمده
سکته ای از جنس زنان آمده
"آمده ام باز" - وجودت طلا
"سرزده بد نیست" - سرت بی بلا
تا به اتاق خفه ام پا گذاشت
رفت سر ضبط و گلپا گذاشت
وای چه موسیقی آدمکشی
لعبت شهوتکده خوبی خوشی
خب چه خبر، حرف بزن جغد شوم
شب شب خوبی است برای هجوم
چرخ که زد دیدن او ساده شد
تازه دوزاری من افتاده شد
حکم نگاهش ترور عام بود
مردمکش جوخه اعدام بود
روح نیفتاده ترین اتفاق
می زد ازین شوق سرم را به طاق
در بدنش میل خزیدن نبود
قاعدتا روسپی من نبود
خیره شدم، خیره زیباییش
خیره اندام فریباییش
لب به لب کالبدش گریه بود
گریه نمی کرد، خودش گریه بود

او دِه ما بود پر از گند لاش
دهکده ای مملو از بوی شاش
دره لجن زار زمین لعنتی
کوه پر از کرم، هوا شهوتی
خانه ما، سینه کش دره بود
خانه تمامش جسد بره بود
گله بی بره فقط توله داشت
مرگ سگی بود که زنگوله داشت
ریش پدر زبر دلش چاک چاک
از سر کار آمدنش ترسناک
خسته ای از شهرک سلول ها
آینه خورده ترین گول ها
چهره او بافته با اخم بود
ذره به ذره بدنش زخم بود
سال سگ آمد زد و قحطی رسید
کار به جایی که نباید کشید
مردم ده مردم رفتن شدند
باورمان شد که همه زن شدند
نه! پدرم این دل وآن دل نکرد
دره قحطی زده را ول نکرد
ده خفقان‌خیز و هوا سرد بود
پس پدرم ماند، پدر مرد بود
خانه پر از ترس پر از اضطراب
تنگ سحر بود و پدر مست خواب
مادرم آمد دو سه تا سرفه کرد
"هیچ نمانده چه کنیم آی مرد
دامنه در دامن غم می چرد
گله ما توی شکم می چرد
گاو که دق کرد و ندوشیده مرد
قاطر تنها نفروشیده مرد
هر چه بگوییم زنیم آخرش
باید از اینجا بکنیم آخرش
نیست خداوند حواسش به ما
اصلا از امروز خدا بی خدا
صبح شده فکر غذا باش مرد
دیگر از اینجا تو خدا باش مرد"
زنگ خروس آمد و پلکم پرید
زنگ خروس است و مادر شنید
بچه خروسی که در این خانه نیست 
گول مخور، موقع صبحانه نیست
شب پر قوقولی پوشالی است
مال خروس شکم خالی است
آبی چشمش گل گرداب بود
باز صدا زد و پدر خواب بود
باز صدا زد و صدایش زدم
با لگد آرام به پایش زدم
باز... نشد مشکل ما این نبود
خواب پدر این همه سنگین نبود
داد زدم نعره کشیدم "پدر،
دیو قضا را ببر از رو، ببر
بعد تو دنیا دکمان می کند
پیش همه دلقکمان می کند"
مردم و بیدار نشد هیچ وقت
خانه پدردار نشد هیچ وقت
این همه شرمنده ما شد که رفت 
پس پدر آنروز خدا شد که رفت
تازه همین که پدر افتاد و مرد
مادر بدبخت مرا دزد برد

آی مخاطب به خدا که بس است
چشم تو انگار هوایش پس است
دور شو و دفتر من را ببند
بعد به ریش من و شعرم بخند
لحظه حس کردن بی دیدن است
تازه هنوز اول خندیدن است
خانه معصوم، اتاق نجیب
من، هیجان، شوق و حسی عجیب
فرصت توضیح در این باره نیست
عشق غزل می طلبد چاره نیست
از ظلمات تهی این سفال
دخترکی زل زده درمن زلال
آینه اش زمزمه ام می کند
مرد جوانتر شده ای چند سال
این همه هر ثانیه سال است که
پلک زدن هم شده یک ضد حال
دزد پس آورده کمی مادرم
هرچه که مانده است برایم حلال
و پدرم ای نفسی می کشد
مات کمی هست ولی بی خیال
صبح رسیده است و فراری شده
چندش شب زوزه گرگ و شغال 
پلک زدم باز که کردم نبود
پلک زدم با کَمَکی مشت و مال
او به همین پلک زدن رفته بود
گیج تر از مکتب سوررئال
از بدنش تا به خودم آمدم
مار خزیدم دم در کورمال
بوی نجاست و فضایی کدر
کوچه انگار که چاه موال
گربه در حال فرار از نگاه
کیسه پاره شده آشغال
با جگری سوخته حک کرده بود
روی در خانه کسی با ذغال
"عشق کلاغی است که هنگام ذبح
کفترکانه بزند بال بال"

واقعا این طور که من می خزم
بیشترک سعی کنم می گزم
گم شده پیدا کن و خود گم شده
باعث خندیدن مردم شده
در عطش درد کبابیده ام
آه، سه سال است نخوابیده ام
گوش کن از کوه از آن دخمه زار
می رسد انگار صدای دوتار
پوست چروکیده ای از باختن
در عربی کوه نی انداختن
مست دوتار است وجود طلاش
می زند و ناز سرانگشت هاش
هی به کجا می روی ای کوه درد
گم شده دارم بخدا پیرمرد
گمشده ای که شبی از روزها
روح مرا برد به مرموزها
پیر دوتاری پرم ازجستجو
گمشده ام را تو ندیدی بگو
گفت که عمریست عذابیده ام
گفت سه سال است نخوابیده ام
گفت جوان این همه راهیده ای
ازمنِ گم، گمشده تر دیده ای
گوشه دیوار، بله آن ورک
زیر همان طاق ترک در ترک
پاپتی بی سر و پایی کثیف
بوی تنش حامله پیف پیف
مست شرابست وجود طلاش
می خورد و نازگل چشمهاش
هی به کجا می روی ای غربتی
گمشده دارم بخدا پاپتی
گمشده ای که شبی از روزها
روح مرا برد به مرموزها
پاپتی گیج مقدس گلو
گمشده ام را تو ندیدی بگو
گفت که عمریست شرابیده ام
گفت سه سال است نخوابیده ام
گفت پسر این همه راهیده ای 
ازمن گم، گمشده تر دیده ای
زیردرختی که پر از هیزم است
قبر کسی خاک گرفته گم است
مرگ برای همه دردش یکی است 
آدم مرده زن و مردش یکی است
پاک و غریبانه خرابیده است
قبر، سه سال است خوابیده است

ساکت و بی حرکت و افسرده ای
آی مخاطب، نکند مرده ای
آتش سیگار پر از قالی است
پاکت تنهایی من خالی است
هی به توتون سوخته نوک می زنم
دود نباشد به تو پک می زنم
آی شما که شبتان ریسه ایست
چایی تان دسته کش کیسه ایست
توی همین خانه که بی مصرف است
چاکر دربست شما در کف است
پس عوض اینکه تشکر کنید
پاکت سیگار مرا پر کنید
تق تق در، کیست که پشت در است
وای خدا این که همان دختر است
مثل عروسی که دم بخت مرد
مثل کلاغی که پر از کفتر است
بت کده ای بت شکن و بت فروش
از همه هم گم شده ترترتر است
بازکن ای مرد که بعداز سه سال
لحظه خوابیدن مرگ آور است
باز کن آری که نچاید گلت
خیس خدا آمده پشت در است
تق تق پا، تق تق دل، وای نه
این که رسیده است یکی دیگر است
بیوه زنی حامل پیغام جنگ
روسپی بی پدر و مادر است

» پوریا میررکنی


     


نویسنده : امیر ; ساعت 22:32 روز پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390

درسی که از مافیا آموختیم:

- "خدا فقط چالش میندازه."
- "خدا کلا آدم کثیفیه!"


و مگه اینکه موقع برگشتن نگهبان پارک حالتو بپرسه...



     


نویسنده : امیر ; ساعت 20:46 روز چهارشنبه چهارم خرداد 1390

   وقتی داری آهنگهای روی کامپیوترت رو مرتب میکنی و میرسی به آهنگی که فقط "اسمش آشناست"، و وقتی روی آهنگ کلیک میکنی و توی گوشِت پر میشه از یه ریتم فوق العاده آشنا... یادت میره اول تابستون جلوی کامپیوترت نشستی، چون با هر دم و بازدم، همون بادِ خشکِ سرد که سه سال پیش هر روز صبح که از خونه میزدی بیرون تا عمق ریه های سالم تر از الانت رو میسوزوند رو میتونی به راحتی حس کنی...

Sting - So Far Away


     


نویسنده : امیر ; ساعت 17:34 روز یکشنبه یکم خرداد 1390

   "I used to be a know-it-all. It felt good, it made me feel stronger, because all I needed to know were written in books. But now... Now I know nothing... and it ruins me, weakens me, distances me from what I was so used to be. Because none of what I want to know, are or can be written in any book."
» "Confessions"


     


نویسنده : امیر ; ساعت 2:33 روز یکشنبه یکم خرداد 1390

"میخواستم به زیرزمینم برگردم که سر راه با رئیسم رو‌به‌رو شدم که ناگهان با چهره‌ای پر از زجر جلویم زانو زد و به هیئت یک شهید و به حالت تضرع دو دست در هم قلاب کرده گفت: «هانتا، محض رضای خدا سر عقل بیا و آدم شو. این جور مدام آبجو توی حلقومت نریز. به کارت بچسب و مرا این‌قدر شکنجه نده. آخرش تو جان مرا میگیری.» من مرتعش، خم شده زیر بازویش را گرفتم و گفتم: «خودت را جمع و جور کن، آدم حسابی! زانو زدن دور از شأن انسان است». کمکش کردم از جا بلند شود و حس کردم سراپا میلرزد. ازش خواستم مرا ببخشد. نمیدانستم به خاطر چه گناهی باید مرا می‌بخشید، ولی سرنوشت من این بود. سرنوشت من عذر تقصیر خواستن از همه بود. من حتی از خودم هم به خاطر آنچه که بودم، به خاطر طبیعت گریزناپذیرم، تقاضای بخشایش میکردم."

» بهومیل هرابال
"تنهایی پرهیاهو"



     


نویسنده : امیر ; ساعت 3:2 روز جمعه سی ام اردیبهشت 1390

Back to my safe haven, back to my escaping ground. Back to the only place in the whole world I can feel comfort in its every inch, ever "pixel".
The second I close the door of the small room - the small room of my inside -, I can feel a whisper in my head, "I'm back home." And just like always, there's no one to welcome me in, no one to await me, no one to long for me.
All I've ever written, were born just to be read, but this... No, no... This one's not. It's just all about being written... With a false hope - to be understood.
And this is the first and main thing I don't understand about myself - How or why should I expect someone else to understand me, when even I myself can't understand this simple me? What an irony...
When you come to believe you have finally known yourself, and the minute after you yourself can't understand what you're doing... It's the worst way of questioning the basics of your existence.
"And Existence..? What does it matter? I exist on the best terms I can.
My past... is now part of my future, and present?.. It's well out of hand."

And how sad is it when I suddenly realize I've memorized someone else's suicide note unknowingly?..



     


نویسنده : امیر ; ساعت 10:15 روز چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390

برام ایمیلی اومد که جالب بود، گفتم اینجا هم بذارم.

دیروز


آنکس که بداند و بداند که بداند       اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند       بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند       لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند       در جهل مرکب ابدالدهر بماند


***********************************
امروز

آنکس که بداند و بداند که بداند       باید برود غاز به کنجی بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند       بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند       با پارتی و با پول خر خویش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند       بر پست ریاست ابدالدهر بماند